پارت بیست و نهم :

بالاخره کیوان ساعت نه شب بازگشت با چهره ای آشفته...
با ورود کیوان به آشپزخانه، مادر با همان لحن همیشگی که نه جای بحث داشت و نه مخالفت گفت:
"میز شام را آماده کن."
در حالی که بشقاب ها را روی میز می چیدم، نگاهم به کیوان دوخته شده بود. او عصبی و آشفته به نظر می رسید، چشمانش بی حرکت به دیوار خیره شده بود، انگار دیوارها رازی را در خود پنهان کرده بودند که تنها او می توانست بخواند.
شا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    2

    چه پادره بی رحمی هیچ درک نمیکنم که کسیو مقصر بدون بابته اینکه فردی دوسش داره 🥲

    ۵ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    خیلی بده کسی درکت نکنه💙🦋

    ۵ ماه پیش
  • آنیا

    0

    ببخشید یکی دیگه خاطردخترتومیخادتو تلافیشوسردخترت درمیاری شعورت همینقددیگه بروفقط بچسب ب نگین زشتو نچسبت اه اه😑😑

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    ای نگین نگین 😒

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    چراپسرهانمی تون بخاطرش خوب زندگی کنن🙏🤔

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    جواب این سوال تو قسمتای بعده ...✨️🥲

    ۱ سال پیش
  • م

    1

    یعنی چی پسرها بخاطر وجود تو نمیتونن خوب کار کن،چه ربطی داره 🤔🤔

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    جواب این سوال تو قسمتای بعده ...✨️🥲

    ۱ سال پیش
کپی شد!